خلاصه داستان: هاروتا دختری ساده و بیاعتماد بهنفس است که از یک شهر کوچک به توکیو میآید. زندگی در پایتخت برای او چالشبرانگیز است تا اینکه با مردی مرموز و خوشاستایل به نام هیکارو آشنا میشود. هیکارو به او کمک میکند تا ظاهر و نگرشش را تغییر دهد. هاروتا کمکم دنیای مد، زیبایی و اعتماد بهنفس را تجربه میکند و در مسیر شناخت خود، با عشق، رقابت و رشد شخصی روبهرو میشود.
خلاصه داستان: داستان دربارهی قاتلی حرفهای به نام مانتیس است که بعد از مرگ رئیس شرکتش، تصمیم میگیرد از آن مجموعه جدا شود و راه تازهای شروع کند. او دوستی قدیمی به نام جی دارد که خودش قاتلی خطرناک است، اما از شرکت اخراج شده و رابطهای پیچیده با مانتیس دارد. در این میان، دوک گو، استاد سابق مانتیس و یکی از بنیانگذاران شرکت، دوباره به صحنه برمیگردد تا شرکت را اداره کند و مانتیس را دوباره به خدمت بگیرد.
خلاصه داستان: کیل بوکسون یک مادر و در عین حال یک قاتل حرفه ای است که برای شرکت “ام کِی” کار میکند. بوکسون از انجام یکی ماموریت هایش امتناع می کند. این موضوع او را وارد یک مبارزه اجتناب ناپذیر می کند…
خلاصه داستان: سو نیان یک فرد بلند پرواز است و امیدوار است در یکی از دانشگاه های تراز اول قبول شود اما یک تصادف رانندگی باعث میشود او نتواند پذیرش دانشگاه مورد نظرش را بگیرد؛ در عوض او به یک دانشگاه مهندسی در یک شهر کوچک می رود جایی که با گو زی چن پسر سرکش از یک خانواده ثروتمند آشنا میشود…
خلاصه داستان: چهار سال پس از پایان بازیها در سرزمین مرزی، آریسو و اوساگی به دنیای واقعی برگشتهاند، ازدواج کردهاند و زندگیشان عادی بهنظر میرسد. اما زمانی که اوساگی ناپدید میشود و یک تحقیقگر مرگ و زندگی به نام روجی وارد ماجرا میشود، آریسو مجبور میشود بار دیگر وارد مرز شود تا او را نجات دهد. اوساگی در مرز گرفتار میشود و آریسو باید با بازیهای خطرناک و متحدان جدیدی روبرو شود تا به عشق و حقیقت برسد.
خلاصه داستان: وارث خاندان “یه”، هایمنگ، با هویتی تازه بازمیگردد تا رازهای تاریک ازدواج از پیش تعیینشدهاش با خانواده قدرتمند “لو” را برملا کند. اما زمانی که با پسر دوم و مرموز خانواده، “لو سییوی”، آشنا میشود، سرنوشتهای درهمتنیدهشان شعلهورکنندهی عشقی خطرناک میشود که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
خلاصه داستان: ایم سه را یک سلبریتی محبوب بود که ناگهان ناپدید شد. بعد از 25 سال او با ظاهر زنی معمولی و حافظهای از دسترفته بازمیگردد تا با یک شوی بازگشت، گذشتهاش را بهدست آورد. در همین حال دوگو چول، کارآگاه تنزل یافته ای که امید دارد به شغل سابقش برگردد، در نقش مدیر وارد زندگی او میشود که سرنوشت هر دوی آنها تغییر میکند.
خلاصه داستان: (حلقه بیپایان).در بُعدی خاص از زمان و مکان، کارآگاه «دینگچی» بهطور اتفاقی کشف میکند که توانایی بازگرداندن زمان را دارد و میتواند در یک روز، پنج بار چرخه را تکرار کند. او از این قدرت خارقالعاده برای حل بسیاری از پروندههای پیچیده استفاده میکند. تا اینکه روزی، یک اعلامیه قتل از سوی مظنون مرموزی با نام «X» ظاهر میشود. روشهای بینقص X در پروندههای پیشین، شک «دینگچی» را برمیانگیزد: آیا ممکن است X نیز همین توانایی چرخش زمانی را داشته باشد؟