خلاصه داستان: روان یو تو ۲۸ سالگی کار ثابتشو ول کرد و رفت سراغ نوشتن. رماناشو از دل تجربههای عاشقانه خودش نوشت اما یهویی مردم گفتن داستانش شبیه کارای دیگهست و بهش گیر دادن. برای دفاع از خودش رفت سراغ وکیل، که اتفاقاً عشق دبیرستانیش بود. همین ماجرا باعث شد دوباره به هم نزدیک بشن و عشق قدیمی جون بگیره.